حكيم زجاجى
794
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نبد مركبان را به تن توش و تاب * پياده سواران بىخوردوخواب نبودند خورده تمامت . . . * به كار اندرون بوده ليل و نهار سواران ز گرمى يكايك به جوش * بلى زين اسبافكنان فامپوش به ده تن جنيبت نبودى يكى * جنيبت كشى هرسرى كودكى به دست اندرون پاره گشته عنان * جدا تير و نيزه زبر و ( ؟ ) سنان به شهر هرى رفت از بلخ مير * چو برخوانى اين داستان ياد گير هرى را بود باغها بىشمار * به سختى رود اندر آن جاى بار سپه را بر آن باغها راه بود * ميان رزان خود گذرگاه بود ز باغى برون بد يكى شاخ سيب * حكايت شنو تا شوى ناشكيب ز سيب آن يكى شاخ بد پر ز بار * به شيرينى شهد و بهتر ز نار سماعيل آن سيبها را بديد * عنان تكاور به يك سو كشيد يكى زيرك خرد را خواند پيش * سخن گفت با او ز اندازه بيش ورا مشرف شاخ آن سيب كرد * نبايد ز كس گفت آسيب خورد تو اين شاخ را از نهان گوش دار * مشو بىخبر ، دانش و هوش دار ببين تا كسى دست يازد به سيب * فشارد پى شاخ ، پا در ركيب هر آن كس كز اين شاخ سيبى شكست * و يا سوى اين دار ، يازيد دست مگو هيچ با او بيا نامجوى * حكايت سراسر به من بازگوى غلام از پس پشتهاى كرد جاى * نگهبان آن شاخ ، با عقل و راى به جايى كه او را نمىديد كس * باستاد مهروى مشكيننفس چنان تا همه لشكر اندرگذشت * كه داند از اين خوبتر سرگذشت نيازيد يك تن از آن شاخ دست * نه شخصى از آن شاخ سيبى شكست گذر كرد بر شاخ و بر سيب خيل * نيفتاد كس را بدان سيب ميل غلامك بر شاه شد بازگفت * چو گل چهرهء نامور برشكفت به دل گفت منصور خواهيم گشت * ز اندوه و غم دور خواهيم گشت بر آن سيب چون تيز بشتافتند * نچيدند ، فتح و ظفر يافتند سماعيل را طبع از آن شاد شد * به باغ طرب سرو و شمشاد شد سوى بادغيس آمد از رهگذار * بزد خيمه چون لاله در مرغزار